برای تو که مدتهاست از این دنیا کوچیده ای.
تو منتظر بودی، من دیر رسیدم.... اکنون، من منتظرم و تو رفته ای. اصلاً بگذار قرار دیدارمان باشد برای وقتی دیگر ، جایی دیگر... با زمان و مکانی غیر از جنس این دنیا.
۴۳۰...ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
راستش را بخواهی، دلتنگت هستم نه از آن دست دلتنگی هایی که دیدار چاره اش باشد. نه... حتی دیدار هم تسکین این دلتنگی نیست... تنها دیوانگی است که می تواند درمان این درد باشد و من میخواهم دیوانگی کنم.
۴۳۰...
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
چندی پیش شمیم دفتر خاطرات سالهای گذشته را بین وسایلم دید و گفت میتوانم بخوانم؟گفتم بخوان خاطرات دوران دانشجویی است. مطلب خاصی ندارد... بخوان. شروع به خواندن کرد آهسته آهسته می خندید، کمی که پیشتر رفت صدای خنده اش بلند و بلندتر شد. گفت دفترت پیش من باشد؟ گفتم مشکلی نیست. باشد. بخوان.... و خواند. چند روز پیش گفت چرا نمی نویسی؟ گفتم: نوشتن احساسات برای من دلنشین است اما ... بی خیال نوشتن من شو. گفت:اما چه...؟ چرا نمی نویسی؟ می نویسم اما...
۴۳۰...
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
۴۳۰...
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
بعد از تو ، دلتنگی ام را با اشک نوشتم، بسیار هم نوشتم. عاشقانه هم نوشتم. نمیدانم چند روز از رفتنت از این دنیا گذشته، از زمانی به بعد دیگر نخواستم روزهای نبودنت را شمارش کنم. میدانی چرا؟ فهمیدم که گویا تمام بی تابی و رنج من، مبارزه با خدا بوده، پناه بردم به آغوش او و از او خواستم پناه و آرامشم باشد و شد. اما نوشته هایم هنوز زنجیر ذهنم بودند، چه باید می کردم با سخنانی که از جانم برخاسته بود؟ چه می کردم تا از اسارتشان رها شوم؟...
۴۳۰...
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
دل کندن از نوشته هایی که چند سال با ذره ذره جانم نوشتم، سخت بود، دل نوشته هایی که بیشترِ آن بیان فراق و دلتنگی بود، از تو که نفهمیدم چگونه آمدی و چگونه رفتی؟ اصلا چرا آمدی که بروی؟... تنها یادگاری هایی که برایم مانده بود. اما باید خودم را از این وابستگی ها رها می کردم... میدانی چه کردم؟ همه آن نوشته ها را، در دل دشتی زیبا به شراره های آتش سپردم، در حالیکه تو در دلم بودی. همه را سوزاندم تا آرامش پیدا کنم. اما این کار اصلا آسان نبود...
۴۳۰...ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
دفترها را یکی یکی درون آتش انداختم، آنها می سوختند و من اشک می ریختم. گویی پاره های قلبم بودند که از وجودم جدا می شدند. وقتی آخرین دفتر از نوشته هایم را که بسیار دوست داشتم، درون آتش افکندم، میخواستم دستم را درون شعله ها برده و آن را بیرون بکشم اما با خدا عهد بسته بودم، همه آنچه را که در تعلقشان مانده بودم، از خود دور کنم. همه نوشته ها در مقابل چشمانم به سرعت سوختند و نگاه من به شعله های آتشی که همچنان آزمندانه منتظر بود....
۴۳۰...ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31
هر که این آتش ندارد ، نیست باد .... حضرت مولانا
۴۳۰...ما را در سایت ۴۳۰ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 11:31